نصفه شب ساعت ۲/۵ رفتم تو  آبدارخونه اورژانس تا یک چای بخورم,یکی از همکارامون هست که الان دیگه نزدیکای بازنشستگی اش هست و شاید تا یکماه دیگه از پیش ما بره ,ایشون هم اومد که یک استراحتی بکنه,این بنده ی خدا سن وسالی ازش گذشته و از نیروهای با سابقه ی سازمان ماست,ایشون کمک بهیار هست و بیشتر تزریقات رو انجام میده ولی کلا کسی زیاد کاری به کارش نداره,حتی اگه هم کمی در انجام وظایفش کوتاهی کنه همکارا جبرانش میکنن و همه احترامش رو دارن.

چند سال پیش تصادف  کرده و یکی از پاهاش مشکل جدی داره و موقع راه رفتن میلنگه.

وقتی ایشون وارد ابدارخونه شد و برای خودش یک چای ریخت,من از روی صندلی بلند شدم و گفتم :اقای فلانی !بفرمایید شما بشینید . . . .

همکارم گفت :خیلی ممنون اقای دکتر!شما بشینید من راحتم.

ولی من اصرار کردم و اون هم نشست,

من دیدم تو جیب بالای روپوشش حدود ده تا خودکار داره!

برام خیلی تعجب اور بود و پرسیدم:ببخشید اقا ی همکار!

چقدر خودکار دارین شما؟!

و این اشتباه من بود که توچیزی که به من ربطی نداشت  دخالت کردم.تا حالا صد بار به خودم گفتم حرف اضافه نزنم,اخه به من چه که چرا اون پیرمرد ده تا خودکار تو جیبش داره,؟!

اونم جواب داد:

نه اقای دکتر!اینا خیلیاش خالیه...

به بلاهتم ادامه دادم و گفتم:خالی ها رو بنداز دور!واسه چی نگه داشتی؟!

اخه یکی نیست به من بگه مگه به عقل خودش نمیرسه که خودکارای خالی رو دور بندازه؟!

مونده منتظر تا تو بهش دستور بدی؟!خوب لابد یه کاری با اونا داره که نگهشون داشته... 

همکارم یک لحظه هنگ کرد ,یکمی رنگش پرید و گفت :اخه نیازشون دارم....

در این لحظه بود که تکه های یه پازل تو ذهن من به هم چسبیدن و یک واقعیت نسبتا تلخ جلوی چشمم نمودار شد,اینجا بود که از فضولی که کرده بودم پشیمون شدم  ...

بله اون همکار مسن ما,با اون موهای سفید,قامت نسبتا خمیده  ,صدای تو دماغی و دردی که سالها بود توی پاش داشت معلوم بود که خودکار های خالی رو به چه مصرفی میرسونه  .....

اگرچه خودش توضیح داد که :بچه ام هی تو خونه خودکار ها رو میشکنه و من اینا رو میبرم خونه لوله هاش رو عوض میکنم!

منبع : خاطرات مطبلوله خودکار. منبع : خاطرات مطبلوله خودکار. منبع : خاطرات مطبلوله خودکار.
برچسب ها : خودکار ,خودش ,ایشون ,اقای دکتر